12/04/2026
قرار نیست هر دردی را همان لحظه فریاد زد.
بعضی چیزها را آدم میبیند، میفهمد… و فقط نگه میدارد.
این نوشته هم قرار نیست جای هیچ درد دیگری را بگیرد،
فقط سهمی از حالِ من است—همین.
….
این روزها با هر بار شنیدن اسم هرمز، قلبم هزار بار مچاله میشود…
همه از هرمز میگویند،
اما هیچکس به این توجه نکرد که در دل این «هرمز» ها،
چه زندگیهایی جریان دارد…
امسال برای اتاق جدیدی که راه انداخته بودم، خیلی ذوق داشتم…
به این امید دل بسته بودم که بالاخره بعد ۸ ماه فصل کاریمان دارد شروع میشود،
با هزار بدبختی و قیمتهایی که هر لحظه تغییر میکرد،
با عجله رفتم اسپلیت بخرم برای عید که هوا گرم میشود…
یخچال، تخت، تشک، پتوهای ست، ملافههای سفید نو که وقتی سرمان شلوغ میشود دغدغه نداشته باشیم…
پتوهای گرم برای زمستان مهمان ها ، بخاری برقی برای هر اتاق…
برای تهیه تکتکشان هم باید هزار راه جا پرس و جو میکردیم و مدام بندرعباس میرفتیم و برمیگشتیم…
همان موقع به عمو علی گفتم:
«من شانس ندارم… مطمئنم امسال یه چیزی میشه و همهچی خراب میشه…»
چرا این حس را داشتم؟ چون عادت کرده بودم…
از روز اولی که کوتوک را راه انداختم، هر بار بیشتر ذوق داشتم،
همان موقع یک اتفاق بد درست وسطش افتاد.
اینکه یک دختر تنها در یک جای دور از ذهن اولین بار همچین کاری را شروع کند، کم چالش نبود…
هر بار فقط سکوت کردم و سعی کردم از دل خاکستر بلند شوم
هیچوقت نیامدم ناله کنم یا بگویم چه چیزهایی گذشت…
اهل جلب توجه و گلایه نبودم…
میدانم من تنها نیستم؛
خیلی از جوانها و خانوادهها، بومی و غیربومی، چشمشان به همین چند ماه زمستان بود تا برای بقیه سالشان لقمهای نان تهیه کنند…
و مطمئنم خیلی های دیگر ذوقهایشان، مثل من، کور شده…
در واقع میشه گفت یه ایران ذوقش کور شد…
این بار فقط خواستم بگویم…
شاید کمی سبک شوم…
دلم خیلی برایتان تنگ شده…
برای نشستنهای حیاط و گپ زدنها…
خیلی از بهترین دوستهای من از دل همین مهمانهای کوتوک به وجود آمدند…
شما برای من فقط مهمان نبودید،
خانواده کوچک کوتوک، در دل یک جزیره لب مرزی… بودید و هستید❤️🩹🤍