02/03/2025
«عمارتِ یخچال» عزیز ما هم، به خاطرات پیوست.
شش سال از آغاز داستان «عمارت یخچال» در اصفهان میگذرد. تجربهای به غایت دشوار و پر از غافلگیری، امّا قیمتی.
ما تا آنجا که توانستیم، تلاش کردیم که باهم بودنمان ادامه یابد،
اما نشد…
اکنون که از ورای این شش سال به گذشته مینگریم میفهمیم که سراسرْ مسیرِ کشف بود؛
و «خانه» آن گمشدهای بود که به جستجویش برآمدیم؛
ما فهمیدیم که خانه اگر «خانه» باشد، هر غریبهای در بدو ورود، یکی از اهالی خانه میشود در وقتِ خداحافظی.
او دلتنگِ «خانه» خواهد شد و این دلتنگی میشود بزرگترین سرمایۀ صاحبخانه.
آنچه میهمان را دلتنگ میکرد و بارها و بارها به خانه برمیگرداند، از جنس تجربهای شاعرانه بود و بس؛ چراکه «عمارت یخچال» بینقص نبود. انگار چیزی وصفناشدنی، همچون ذوقِ بهیادآوردنِ غزلی لطیف، یا چشیدن طعمی فراموششده وجود داشت که معایب را میپوشاند و دلتنگی پدید میآورد.
شاید دلها برای تجربۀ «خانه» بود که تنگ میشد؛ نه کالبدِ «عمارت یخچال»
در این چند سال همۀ سعیمان در میزبانی به حداقل رساندن موانعِ چشیدنِ این حسِ فراموششده بود و بهگمانم شکست نخورده باشیم.
لطفِ یخچال در آموزاندنِ معنای «خانه» به ما بیدریغ بود و شاید آخرین درس مادرانهاش به ما پرّاندنمان باشد تا بیاموزیم که در جایی دیگر خانهای نو برپا کنیم.
آنچه آسودهخاطرمان میکند این است که توانستهایم حداقل یکی از خانههای شهرمان را «آباد» کنیم.
آبادی؛ آنچه تمام آرزویمان است، برای این سرزمین…
«عمارت یخچال» یادمان داد که «خانه» را ابتدا باید در خیال و آنگاه در واقعیت بنا کنیم.
شاید مهلتی لازم باشد برای بنا کردن «خانه»ای دیگر در خیال و آنگاه در واقعیت.
به امید رسیدنِ آن روز...
بهنام و شایسته